محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4744
تاريخ الطبرى ( فارسي )
محمد بن يحيى گويد : زياد بن عبيد الله دبيرى داشت به نام حفص بن عمر از مردم كوفه كه شيعه بود و زياد را از جستجوى محمد باز مىداشت . عبد العزيز بن سعد دربارهء وى به ابو جعفر نوشت كه وى را به نزد خويش خواند . زياد در بارهء وى به عيسى بن على و عبد الله بن ربيع حارثى نوشت كه وى را رهايى دادند و سوى زياد بازگشت . على بن محمد گويد : محمد با چهل كس نهانى به بصره رفت كه پيش عبد الرحمان ابن عثمان رفتند . عبد الرحمان به او گفت : « مرا به هلاكت افكندى و سر زبانها افكندى پيش من جاى گير و يارانت را پراكنده كن . » گويد : اما او نپذيرفت و عبد الرحمان گفت : « جاى شما پيش من نيست ، در محلهء بنى - راسب جاى گير . » و او در محلهء بنى راسب جاى گرفت . ابو هبار مزنى گويد : با محمد بن عبد الله در بصره بوديم ، و او كسان را سوى خويشتن دعوت مىكرد . عيسى بن عبد الله گويد : ابو جعفر مىگفت : « وقتى وجود بنى راسب را در بصره به ياد مىآوردم هرگز اميد توفيقى نداشتم . » ابن جشيب لهيبى گويد : در ايام ابن معاويه در محلهء بنى راسب جاى گرفتم ، روزى يكى از آنها نام مرا پرسيد ، پيرى از ايشان وى را سيلى زد و گفت : « اين به تو چه مربوط ؟ » آنگاه به پيرى كه پيش روى وى نشسته بود نگريست و گفت : « اين پير را مىبينى ؟ پدرش در ايام حجاج به نزد ما جاى گرفت و بماند تا اين پسر براى وى تولد يافت و بدين حال و بدين سن رسيده ، اما به خدا نه نام او را مىدانيم نه نام پدرش را و نه اينكه از كدام قبيله است . » زعفرانى گويد : محمد بيامد و پيش عبد الله بن شيبان يكى از بنى مرة بن عبيد جاى گرفت و شش روز بماند ، آنگاه برون شد . ابو جعفر از آمدن وى به بصره خبر يافت و با شتاب بيامد تا به پل بزرگ رسيد . خواستيم عمر را به ديدار وى فرستيم كه